لازمه سخن گفتن از مفهوم «دانشگاه تمدنساز» يافتن پاسخ درخور به سلسله سؤالهايي است كه در پرتو آن بتوان به برداشت درست و شفافي از اين واژه تركيبي دست يافت. اين سؤالها ميتواند از قرار ذيل باشد: تمدن چيست؟ آيا تمدن به خودي خود ساخته ميشود يا اينكه آن را ميسازند؟ آيا ساختن تمدن براساس طرح از پيش تعيين شدهاي صورت ميگيرد يا اينكه بدون برنامه قبلي و به تدريج ساخته شده و شكل ميگيرد؟ به تعبير ديگر آيا شكلگيري تمدن يك پروژه است يا يك پروسه؟ آيا ميتوان از دستگاهها، مؤسسات، ساختارها و نهادهاي تمدنساز سخن گفت؟ در اين ميان نسبت و رابطه دانشگاه و تمدنسازي چه ميتواند باشد؟ آيا دانشگاه ميتواند تمدنساز باشد؟ آيا تمدنسازي نياز به نيروهاي پيشرو (Avant- garde) دارد؟ تمدنسازي دانشگاه چگونه است؟ سهم دانشگاه از تمدنسازي چقدر و چگونه ميتواند باشد؟ نقش و ابزارهاي دانشگاه در تمدنسازي كدامند؟ و...

در تعريف تمدن آمده است: «همكاري مردم با يكديگر در امور زندگاني و فراهم ساختن اسباب ترقي و آسايش خود». همانگونه كه از اين تعريف برميآيد مفهوم تمدن ناظر بر زندگي جمعي و اجتماعي انسانها و تعاون و همكاري ايشان در هرچه بهتر ساختن اين زندگي جمعي است، ساختن يك زندگي مترقيتر و پرآسايشتر. در همين راستا برخي ديگر تمدن را «گذر از يك زندگي جمعي عادي، معمولي و بسيط به يك شرايط اجتماعي رشد و توسعه يافته در زمينههاي مختلف اخلاقي، ذهني، هنري، فني و...» دانستهاند. به اين ترتيب مشخص ميشود كه تمدن از اراده انسان براي هرچه بهتر ساختن زندگي اجتماعي خويش برميخيزد و با اجرايي و عملياتي شدن اين اراده است كه انسان با دخل و تصرف مثبت و رو به رشد در زندگي جمعي خود به ساختن و شكلدهي به تمدن مبادرت ميورزد. ورود آگاهانه انسان به زندگي جمعي خويش و خلق آثار اخلاقي، هنري، فني و... به صورت پيوسته و با هدف ايجاد تغييرات مداوم مثبت و رو به تكامل در اين زندگي جمعي به تمدنسازي منجر ميشود. و بالاخره برخي ديگر در تعريف تمدن آوردهاند: « مجموعه پديدههاي اجتماعي، نظير پديدههاي ديني، اخلاقي، علمي، فني، زيباشناسي، هنري و ....، در يك جامعه بزرگ رشد يافته و مترقي»، بر همين اساس گفته شده است كه تمدن از «ويژگيهاي مشترك جوامع بزرگ و گسترده و رشد يافته» است. بدينسان روشن ميشود كه اولاً مفهوم تمدن با رشد، پيشرفت، ترقي، پيچيدگي، توسعه، رفاه و آسايش عجين شده است و ثانياً تمدن با خلاقيتها و نوآوري و ابداعات در همه شؤون زندگي اجتماعي همچون هنر و اخلاق و علم و فناوري و دين و... مرتبط بوده و از آنها به عنوان ابزارهايي براي ساختن خويش بهره ميگيرد. لذا ميتوان گفت كه جوهره تمدن آني است كه انسان و زندگي جمعي او را از يك زندگي اجتماعي ساده و طبيعي و بسيط به سوي يك زندگي پيچيده، متصرف شده، رشد يافته، ترقي كرده، توسعه يافته و پيشرفته سوق ميدهد. يك زندگي اجتماعي ساخته شده و توأم با ابداعات و نوآوريها در همه زمينهها و ابعاد آن، در ابعاد ديني، علمي، اخلاقي، معرفتي، فني، هنري، زيباييشناختي، حقوقي، قضايي، فلسفي، اقتصادي، سياسي و ادبيات.
به اين ترتيب در تلاش براي ارائة تصويري از تمدن ميتوان گفت كه تمدن پديدهاي چند ضلعي در زندگي اجتماعي انسان محسوب ميشود كه اضلاع مختلف آن را دين، علم، اخلاق، فلسفه، حقوق، ادبيات، معرفتشناسي، زيباييشناسي، معماري، هنر، فن، اقتصاد و سياست تشكيل ميدهند. تمدن برآيند همه اينها در زندگي رو به تحول و تكامل انسان است. تمدن در همه اينها تجلي مييابد و اينها همه سازنده بناي عظيم و حجيم تمدن هستند. لذا هنگامي كه از يك تمدن مشخص سخن گفته ميشود، اين معنا از پيش مفروض گرفته شده است كه در آن تمدن ما با مجموعههاي همگن، همساز، همسنخ و منسجم از اجزاء مختلف سختافزاري و نرمافزاري زندگي جمعي انسان روبرو هستيم. مجموعهاي كه در آن باور عقيده و علم و اخلاق و دين و هنر و فلسفه و حقوق و ادبيات و اقتصاد و سياست و .... در همخواني، همگرايي و تعامل با يكديگر ساختمان معنايي واحدي را شكل ميدهند. به همين جهت، شايد بتوان ادعا كرد كه نقطه افول يك تمدن نيز از زماني آغاز ميشود كه خلل و گسستي در اين مجموعه به هم پيوسته ايجاد شود و حلقهاي از حلقات اين زنجيره در هم تنيده ضعيف گشته، ميل به واگرايي يافته و از هم بگسلد.
از آنچه كه در تعريف تمدن آمد، ميتوان چنين استنباط كرد كه تمدن هم ساخته ميشود و هم آن را ميسازند، به عبارت ديگر شكلگيري يك تمدن و سربرآوردن آن هم به فاعلهاي با اراده و هدفمند نيازمند است و هم به زماني طولاني و روندي تدريجي. به ديگر سخن ميتوان گفت كه تمدن و ساخته شدن آن به همان اندازه كه ميتواند يك پروسه محسوب شود. يك پروژه نيز ميباشد.
برخي عوامل تمدنساز را نهگانه دانسته و آنها را چنين برشمردهاند: امنيت و آرامش، غرور و همبستگي ملي، فراگير و تودهاي شدن اصل، همكاري و تعاون، اخلاق، تحمل و بردباري و صبوري، حفظ وحدت و يكپارچگي و عدم انفكاك و تجزيه طلبي، دين، رفاه نسبي و بالاخره فشار اقتصادي و اجتماعي. در شرح اين عوامل نهگانه ميتوان چنين داد سخن داد كه در بستري از امنيت و آرامش است كه با شكلگيري نوعي غرور ملي مبتني بر همبستگي انگيزه لازم براي شكلگيري تمدن خلق ميشود، هماني كه ابن خلدون آن را «عصبيت» مينامد و به تعبيري روح اصلي تمدنسازي محسوب ميشود. هنگامي كه اين عصبيت فراگير شده و باعث شكلگيري گسترده تعاون و همكاري در ميان كل يك ملت يا امت گردد، ماشين تمدنسازي به راه افتاده و با اخلاق صيانت ميگردد. لازمه ساخته شدن يك تمدن صبر و شكيبايي و بردباري است، كه در آن از بوستان افكار و انديشههاي مختلف گلهايي چيده و متاعهايي شايسته برداشت ميگردد. از ديگر لوازم تمدنسازي حفظ وحدت و يكپارچگي است كه در سايه آن تمدن ميتواند با پشتوانهاي قوي به وجوه و ابعاد گوناگون اعتلا دست يابد. وجود ديني تمدنتاب و تمدنساز نيز از ديگر لوازم خلق يك تمدن است، ديني كه هويتساز، همبستگي آفرين، محرك و مشوق ميباشد. رفاه نسبي فرصتي بايسته در اختيار مردمان سرزمين تمدنساز براي رشد و شكوفايي قرار ميدهد و فشارهاي اقتصادي و اجتماعي نيازهاي جامعه را عيان ساخته و جهتگيريهاي پي در پي حركت طولاني رو به ترقي را مينماياند. قطار و جريان تمدنسازي براي خروج از اين فشارها و حل پي در پي معضلات و مشكلات با سرعت و شتاب ره ميپيمايد و فرصتها، موفقيتها، اميدها و پيروزيهاي ديگري را به همراه ميآورد. اينچنين است كه تمدني تولد يافته و ساخته ميشود. پس شكلگيري و تأسيس تمدن هم يك پروسه است و هم يك پروژه.
اينك با توجه به تعريف دانشگاه است كه ميتوان به نقش و جايگاه آن در پروسه يا پروژه تمدنسازي پي برد. در يكي از بسيطترين تعريفها درباة داشنگاه ميخوانيم: «محل دانش، مؤسسه علمي بزرگ كه شامل چند دانشكده است و در هر يك از دانشكدههاي آن رشتهاي از علوم تدريس ميشود».در تعريف ديگر گفته ميشود: «مؤسسهاي براي آموزشهاي عالي و تحصيلات تكميلي» به اين ترتيب دانشگاه به عنوان يكي از كانونهاي علم و دانش كه وظيفهاش تعميق و بسط و گسترش و آموزش علم و دانش است از مهمترين مراكز تأثير گذار در شكلگيري و رشد و نمو هر تمدني است.
امروزه اهميت دانشگاه در تأثيرگذاري بر تمدنها تا بدان حد است كه ميتوان به جرأت ادعا كرد كه بدون دانشگاه هيچ تمدني ره به جايي نخواهد برد و دانشگاههاي امروزين از ستونهاي برپادارنده تمدنها به شمار ميآيند. دانشگاه به طور مستقيم و غير مستقيم تأثيرگذار بر هنر و فن و اقتصاد و سياست و ادبيات و فلسفه و اخلاق و حقوق و دين و بالاخره علم در مفهوم خاص آن است و اين يعني حضور دانشگاه در كليه اجزاء يك تمدن. دانشگاه كانون انباشت علم براي تمدنسازي محسوب ميشود و صد البته هر علمي را توان تمدنسازي نخواهد بود. ساخت تمدن را علمي تمدنساز لازم است. دانش تمدنساز از ضروريات دانشگاه تمدنساز و آن نيز از لوازم تمدنسازي است.
البته روشن است كه دانشگاه تنها مؤسسه تأثيرگذار بر تمدن و شكلگيري آن محسوب نميشود. نهادها، مؤسسات و دستگاههاي ديگر اجتماعي، فرهنگي و علمي نيز در شكلگيري و رشد و نمو و تعالي تمدنها تعيينكنندهاند. نهادهايي نظير نهاد دين يا ساير نهادها و ساختارهاي تفكرساز از جمله اين ابزارها و لوازماند.
امروزه ايران انقلاب اسلامي در شرايطي قرار گرفته است كه چه در قالب يك پروژه و چه در چارچوب يك پروسه، چه از نگاهي درون اجتماعي و چه از منظري بيرون اجتماعي، چه به زعم دوستان و چه به اعتراف دشمنان در حال احياء تمدني كهن و حيات بخشيدن به تمدن نويني است، احياء تمدن تركيبيـ تلفيقي ايرانيـ اسلامي و دادن حالتي امروزين و نوين بدان. در تبيين انقلاب اسلامي سالهاي 57ـ 56 ايران، يك اجماع تقريبي در ميان انديشمندان و محققين اين حوزه مطالعاتي وجود دارد كه اين انقلاب انقلابي فرهنگي، يعني انقلابي مبتني بر فرهنگ و براي فرهنگ بوده است. در نتيجهي اين انقلاب فرهنگي و سير تحول روندهاي سه دهه حيات آن، فرهنگ اسلاميـ ايراني تجديد حيات جدي مييابد و امروز اين همان فرهنگ اسلاميـ ايراني است كه پايههاي مستحكمي براي تمدنسازي را پي ريخته است. مگر نه اين است كه فرهنگ پايهگذار و سازنده تمدن است. آرنولد توينبي معتقد است كه «ضمن بررسي جامعه اسلامي پي ميبريم كه از پيوستن دو جامعه متمايز عرب و ايراني تشكيل يافته است» به عبارت ديگر به همان اندازه كه در سخن گفتن از تمدن بزرگ اسلامي نميتوان نقش و تأثير ايران را ناديده گرفت، تاريخ سالهاي پس از اسلام، سخن گفتن از ايران بدون اسلام نيز امكانپذير نميباشد. تأثير و تأثر ايران و اسلام يا به قول شهيد مطهري «خدمات متقابل اسلام و ايران» آنقدر زياد است كه محقق و تاريخداني چون توينبي برآيند آن را در شكل گيري جامعهاي با عنوان « جامعه اسلامي» خلاصه و جمعبندي ميكند، جامعهاي جديد كه از در هم آميختن دو جامعه متمايز «عرب» و «ايراني» خلق ميشود. نام گوياتر و بهتري كه براي ناميدن اين جامعه تلفيقي باصطلاح عربي ـ ايراني ميتوان اختيار كرد، همان تمدن اسلاميـ ايراني است كه يكي از ستونهاي آن فرهنگ و تمدن ايراني بوده است.
با ظهور انقلاب مبتني بر اسلام در ايران سالهاي 56 و 57 بار ديگر ايران در شكلدهي و احياء «جامعه اسلامي» مورد اشاره توينبي يا همان تمدن اسلاميـ ايراني پيشقدم شده و علمدار ميگردد. همچون چهارده قرن قبل، زمينههاي شكلگيري تمدن نويني پديده ميآيد كه در آن فرهنگ و تمدن ايراني يكي از پايههاي اصلي است.ايران انقلاب اسلامي، در عمل به احياگر اسلام و فرهنگ اسلامي و فرهنگ و تمدن ايرانيـ اسلامي تبديل ميگردد. اگر فرضيه هانتينگتون در «برخورد تمدنها» را درست بيانگاريم، در حوزه تمدن بزرگ اسلامي آيا جز ايران جمهوري اسلامي، جامعه الگو، الهامبخش و پيشرو ديگري براي اين تمدن ميتوان يافت؟ اگر ايران انقلاب اسلامي تنها راهبر براي حوزه تمدن اسلامي امروزين نباشد، قطعاً يكي از نيروهاي تعيين كننده و تأثيرگذار در اين حوزه تمدني بوده و در احياء و پيشبرد آن در عصر جديد نقشي انكارناپذير دارد.
ايران امروز چه به لحاظ داخلي و چه به لحاظ بينالمللي در شرايطي قرار گرفته است كه چارهاي جز تمدنسازي ندارد. در دنياي غرب محور مبتني بر ماديت امروزين، ايران انقلاب اسلامي با تكيه بر بنيادها و سنن فكري ايران قبل و بعد از اسلام از لزوم دنيايي شرقي كه هم مادي و هم معنوي باشد سخن ميراند و اين يعني راه جديدي فراروي بشر ماده زده قرون اخير. اهميت اين ايده و سخن زماني دو صد چندان ميشود كه اولاً داراي پشتوانه فكري قوي چندين هزار ساله در سرزمين كهن ايران است و ثانياً پاسخي امروزين به نيازهاي جدي زمانه محسوب ميشود. از جانب ديگر فشار فزاينده تمدن سلطهگر و سلطهطلب غرب بر اين تفكر كهن نوپا به عنوان رقيباي فرهنگي و تمدني، ايران اسلامي را ناچار از پرداختن عميق و دقيق به خويشتن يعني پرداختني فرهنگي و خصوصاً تمدني ميكند. ايران جمهوري اسلامي براي مقاومت و سرپا ماندن در برابر غرب انسانمحور و مادهباور چارهاي جز تمدني انديشيدن و تمدني عمل كردن ندارد.
ايران امروز در شرايطي قرار گرفته است كه از عوامل ششگانه مؤثر در ساختمان هر فرهنگ و تمدن يعني روشهاي معيشتي، شرايط اقليمي، نژاد، روشهاي سياسي، تأثيرپذيري يا رخنه تمدنهاي پيروز و نيروهاي مهياي اقدام، اكثريت قريب به اتفاق آنها را داراست. اگر عامل دين و عامل انساني را به اين شش بيافزاييم، آنگاه ايران در شرايط برجستهتر و حساستري قرار ميگيرد. امروزه اسلام احيا شده و نخبگان مصمم و روابط اجتماعي مستعد، شرايط تاريخي فوقالعادهاي را براي احياء تمدن ايرانيـ اسلامي آفريده است. خصوصاً اگر اين سخن توينبي را بپذيريم كه «ظهور تمدن، مرهون مشكلات و سختيهاست، نه نتيجه رفاه و آساني»، ايران امروز به دليل دشمني سرسختانه تمدن غالب غرب در يكي از سختترين شرايط و با دنيايي از مشكلات زنجيرهاي آفريده شده در برابر خود قرار دارد. ايران خواسته يا ناخواسته وارد عرصهاي شده است كه يا تمدن ميسازد و ميماند و يا زير فشار تمدن غالب غرب از پا درميآيد. ساخت تمدن نوين ايرانيـ اسلامي ضرورت ايران امروز است.
واژه «دانشگاه تمدنساز» مفهوم اختيار شده براي نماياندن تمام عيار الزامات سند چشمانداز بيست ساله جمهوري اسلامي ايران در حوزه آموزش عالي كشور، خصوصاً در عرصه فرهنگ ميباشد. به عبارت ديگر، اصطلاح دانشگاه تمدنساز ترجمان ايران 1404 در آموزش عالي است كه در آن جمهوري اسلامي ايران بايستي الهامبخش براي جهان اسلام بوده و به لحاظ علمي و اقتصادي رتبه اول را در منطقه از آن خود سازد. اگر اين هدف داراي الزاماتي در حوزههاي مختلف كشور ميباشد، در حوزه علوم، تحقيقات و فناروي بهرهمند شدن از دانشگاهي تمدنساز را ميطلبد كه بتواند با مشاركت در ساخت تمدن نوين ايرانيـ اسلامي هدف سند چشمانداز در اين حوزه را محقق سازد. «دانشگاه تمدنساز» يعني هدف غايي و بستر حركت دانشگاههاي ايران در بيست سال آينده.
محمدباقر خرمشاد
تابستان 1386